X
تبلیغات
Online User كد اهنگ براي وبلاگ
تاريخ : پنجشنبه 1393/01/14 | 12:7 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : پنجشنبه 1393/01/14 | 11:54 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : پنجشنبه 1393/01/14 | 11:45 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : دوشنبه 1393/01/11 | 12:37 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : جمعه 1393/01/08 | 0:46 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : پنجشنبه 1392/12/29 | 15:21 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : پنجشنبه 1392/12/29 | 15:17 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : پنجشنبه 1392/12/29 | 15:13 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : پنجشنبه 1392/12/29 | 15:6 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : دوشنبه 1392/12/26 | 11:53 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : دوشنبه 1392/12/26 | 11:50 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : دوشنبه 1392/12/26 | 11:47 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : دوشنبه 1392/12/26 | 11:44 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : شنبه 1392/12/24 | 11:55 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : شنبه 1392/12/24 | 11:46 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : شنبه 1392/12/24 | 0:27 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : جمعه 1392/12/23 | 22:44 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : پنجشنبه 1392/12/22 | 23:39 | نویسنده : امير تنها |
دانلود وكداهنگ تركيه بزارممممم كي ميخواد بزارم برام نظر بده


تاريخ : پنجشنبه 1392/12/22 | 10:3 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : پنجشنبه 1392/12/22 | 9:32 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : پنجشنبه 1392/12/22 | 9:28 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : چهارشنبه 1392/12/21 | 22:29 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : چهارشنبه 1392/12/21 | 9:53 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : چهارشنبه 1392/12/21 | 9:43 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : سه شنبه 1392/12/20 | 20:15 | نویسنده : امير تنها |
تاريخ : سه شنبه 1392/12/20 | 20:13 | نویسنده : امير تنها |
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!

 

گریه خودم در امد

دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟

مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟

دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!

بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندي زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد .


موضوعات مرتبط: کد اهنگ علی بابا ، کد اهنگ های رضا صادقی ، کد اهنگ های محسن یگانه ، کد اهنگ های علیرضا روزگار ، کد اهنگ حمید عسگری

تاريخ : سه شنبه 1392/12/20 | 11:19 | نویسنده : امير تنها |

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست.. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

 - پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

 - خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:

- بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:

- ٣٥ سنت

- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:

- براى من يک بستنى بياوريد.

خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.

 يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود


موضوعات مرتبط: متن عاشقانه جدید ، كد اهنگ مازيار فلاحي ، كد اهنگ ايمان غلامي براي وبلاگ ، كد اهنگ محسن چاوشي براي وبلاگ ، كد اهنگ امیرعلی و محسن خانی براي وبلاگ

تاريخ : سه شنبه 1392/12/20 | 11:16 | نویسنده : امير تنها |
به دهی سفر كرد ...
زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.
كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید !
بودا به كدخدا گفت : یكی از دستانت را به من بده
كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.
آنگاه بودا گفت : حالا كف بزن
كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند ؟
بودا لبخندی زد و پاسخ داد : هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند.
بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند

موضوعات مرتبط: متن عاشقانه جدید ، ترول جدید امیر تنها ، پیامک های خنده دار ، تصاویر عاشقانه ، متن عاشقانه ، وبلاگ عاشقانه

تاريخ : سه شنبه 1392/12/20 | 11:10 | نویسنده : امير تنها |

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »


موضوعات مرتبط: متن عاشقانه جدید ، عکس ، فیلم ، عکس عاشقانه ، عکس عاشقانه ، وبلاگ عاشقانه

تاريخ : سه شنبه 1392/12/20 | 11:8 | نویسنده : امير تنها |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.